خانمی که پشت پیشخوان نشسته میگه : اضافه بار دارن آقا ... ۴-۵ کیلوشو کم کنید. آقای داداشی چمدون رو باز میکنه، چیتوز موتوریها رو میزنه کنار، جلد اول دُن آرام، جلد دوم، جلد سوم، جلد چهارم ... بعد وزنش میکنه، ۴ کیلو ... چمدونو میبنده و بارو تحویل میده. بعدش میگه اینارو میبرم. گفتم نه ... میخوامشون! داداشه میگه آدمای مثل تو هستند که روح دُنآرام رو ناآرام می کنن ....!!
پ.ن: من مثل یه وصله ناجور می مونم، هم توی این شهر و هم بین آدماش! خیلی سخته جایی باشی که هیچکی حرفتو نفهمه ... خیلی سخت!
|