leosama
  
 و من آفریده شدم، وهمی بین خواستن و نخواستن !
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 3 خرداد 1387
صدای جُغد می‌آید از این ویرانه خانه


پول را به سمت صندوق، نه به دخترک صندوق‌داری که مبهوت پسرک چینی و کارت اعتباری‌اش شده و خنده‌کنان در حال گپ زدن است، که به دست پیرزنی می‌دهد که انگار خندهء چروکیده‌ای که لبانش را فرا گرفته عمیق تر از نگاه تیز چشمان مشکی و پر سوالش است. نگاهی می‌کند و همانطور که بسته سیگارش را از پیرزن می‌گیرد می‌گوید نمی‌فهمم چمه، توی یه خلسه فرو رفتم... و من هیچ نمی‌گویم، نمی‌گویم که می‌فهمم و اینها. خداحافظی می‌کنیم. دلم نمی‌خواهد به خانه بروم اما چاره‌ای نیست. امتحانات تمام شد... این هفته با تمام سختی‌ها و شب زنده داری‌ها و اضطراب‌هایش تمام شد. و حالا، نه شادم و نه غمگین. انگاری دیگر هدفی نیست. بعد از امتحان کلی خوشحال بودم اما یک دفعه انگاری حجم تعطیلات بی‌هدفم چون آواری روی سرم ریخت. چه راست گفتی، من هم در خَلسه‌ام... فکر می‌کردم قبل‌ترها چه‌قدر آرزو داشتم که درست همین زمان تعطیلات باشد و بی‌معطلی بیایم ایران اما الان هرچند هنوز هم شوق کوچکی برای بازگشتنم دارم، بی‌خیال می‌شوم. تازه دارم می‌فهمم یا باید پُر طاقت باشی برای بی‌سامانی و یا جایی باید تعلقی داشته باشی برای رنگ زدن به روزهای این چنینی... حالا تکلیف چیست با یک طاقت تاق شده بی هیچ تعلقی که رنگی به این روزها بپاشد؟!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 20407


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در معنا آسمان نام گرفتم
اما این منم کــــه همواره
                           به او و سخاوتش رشک می برم!
شناسنامه کامل من...