تلخ و گَزَنده


شِکوه نکن رفیق. بعضی آدمها اینگونه‌اند: با احمق‌ها مهربانند!!
می‌دانی ... درد عجیبی دارد فهمیدن، هرچند اندک... آنها تو را احمق می‌خواهند! حتی اگر این میان هدفی را هم دنبال نکنند همین که احمق باشی برایشان کافی است. می‌فهمند که راحت‌اند، و حتی اطمینان پیدا می‌کنند که اگر مهره خوبی برای قرار گرفتن در کنارشان نباشی، عددی هم نیستی که در مقابلشان قرار بگیری. فقط سختی کار اینجاست که این دسته خوب تشخیص می‌دهند تو از کدام قماشی! حالا هی بیا خودت را بزن به کوچه علی‌چپ. سر که پایین بیندازی، سکوت هم که بکنی، گاس که نشنیده هم بگیری... باز تویی که سزاوار اتهاماتی هستی، هرچند نابه‌جا. البته نفهم هم که باشی دردی دوا نمی کند... باید احمق شوی، شاید قدری با تو مهربانتر شوند. مطمئناً نگاههای حماقت بارت را که ببینند دلشان غنج می‌رود برای این گوشهای بسته و شنوا. دوستت خواهند داشت و خود را مدیون تو می دانند برای ایجادِ اشتیاق ادامه دادنشان تا ناکجا آباد. حتی اگر ذره ای بفهمی احمق بودن سخت ترین کار دنیاست رفیق و چه بسا ضروری‌ترین...

من انـــــاری را، می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:
خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.
می‌پرد در چشــــــمم آب انار: اشک می‌ریزم.
" سهراب سپهری "

پ.ن : برای همه آنهایی که سکوت را  برمی‌گزینند و جمعی را شکیبایی می کنن که هیچ تعلقی به آن ندارند. شاید مرهمی شود  برای جراحت ذهنی دردناک از حرف های تیز و برنده !