شعر ِ محال


بودنم نفس نفس می‌زند
دستم را مشت می‌کنم
باور نمی‌کنم این همه شتاب برای تپیدن از حجم به این کوچکی باشد

هزار و چندمین شب است
و با هر پلک زدنی  
سنگینی ِ سایه‌ات
کمر انتظار مرا خم می‌کند

ورق‌ها را که زمین ریختی
حجم تنهایی ِ آس ِ دل
- نه تقصیر من که مات نگاهت شده بودم-
بلکه تقدیر تو بود

اعتراف می‌کنم به دزدیدن نگاهم 
بخشش و ایثار از تو