<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[leosama]]></title>
		<link>http://leosama.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[و من آفریده شدم، وهمی بین خواستن و نخواستن !]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[برچسب غیر عمد]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/06/17/post-88/</link>
					<description><![CDATA[<p>&nbsp;</p><p align="left">Oh my god ... What the fuck, when this happen? God bless his soul&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p></p><p align="justify">کریس&nbsp;کلمات بالا را با چشمانی گرد و متعجب تکرار می کند و هی با دست راست&nbsp;روی قفسه سینه اش صلیب&nbsp;می کشد.&nbsp;اینها را وقتی می گوید که قانون کیفری اینجا را&nbsp;جویا می شوم و می گویم که در کمال بدشانسی یکی از همکلاسی های ایرانیم در&nbsp;لانکاوی&nbsp;با یک مالایی تصادفی داشته که&nbsp;منجر به فوت مالایی می شود. بی قرارم. خیلی هم بی قرار. از قوانین کیفری اینجا به درستی اطلاعی نداریم و همگی نگران دوستمان هستیم که&nbsp;فردا صبح جلسه دادگاهی دارند. خانم اش همراهش است و وحید هم صبح بلیط گرفت و رفت. گفته بودم وقتی همه چیز خوب پیش می رود اتفاقی مثل بختک می آید چمبره می زند روی لحظه های خوشی ؟! خدا به خیر کند . . .&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 7 Sep 2008 13:21:14 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=88</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/06/17/post-88/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[برای تو می‌نویسم ... رارا]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/06/10/post-86/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center">&nbsp;<span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><br />آن روزها<br />وقتی که من بچه بودم <br />غم بود <br />اما<br />کم بود<br />.<br />.<br />.</span><span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="1">اسماعیل آتشی</font></span><span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><br />&nbsp;</span> </p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">سر قصه را که&nbsp;بگیری و برگردی عقب&nbsp;قضیه می‌رسد به کودکی‌هامان. آن وقت‌ها که موقع چایی خوردن بابات به من می‌گفت&nbsp;نَخور- شب بارون میادا! همان فصل‌ها که من و تو هرکدام یک سَرِ&nbsp;زنبیل قرمز را&nbsp;می‌گرفتیم و به بهانه خرید سبزی؛&nbsp;سوسیس بندری با&nbsp;نون بلکی ساندویچ آزادی را با دستهامان تقسیم می‌کردیم. آن روزها همیشه من مدرسه‌ام دیر می‌شد. بابات تو را رسانده بود و نون هم خریده بود که من سراسیمه در را باز می‌کردم و با خجالت سلام می‌کردم و بابات می‌گفت بازم مدرسم دیر شد ... و هنوز نگفته بود بُدو که من دویدنم را شروع کرده بودم!&nbsp;<br />یادم هست&nbsp;گوش به گوش توی تاریکی صندوق‌خانه می نشتیم و حرف می‌زدیم و تو مشق‌هایم را می‌نوشتی و هیچ گله هم نمی‌کردی. خیلی زود بزرگ شدیم رارا. خیلی زودتر از آنچه وقت کافی باشد برای تمام پچ‌پچ هامان- سینما رفتن‌های یواشکی‌مان- روی یک تشک خوابیدنمام در شبهای خنک تابستان توی آن بهارخواب دو وجبی وقتی دم غروب آبپاشی‌اش می‌کردیم و بوی خاک نَم خورده مست اِمان می‌کرد.&nbsp;زود گذشت اما چه معصومانه گذشت تمام روزهایی که پلاستیک‌های دون دون می‌ترکاندیم و با گچ‌های رنگیِ تو و تیکه سنگ مرمر توی حیاط لِی‌لِی بازی می‌کردیم و شبها التماس می‌کردیم بگذارند یا تو خانه ما بمانی یا من خانه شما. از همه این بازیها و عروسک موطلایی تو بگیر تا برسد به دانشگاه رفتنمان و ماشین بازیها تا همه آن شبهای خنک توی فرحزاد و فشم و لواسون. از آرامش دم غروب&nbsp;جاده فیروزکوه با آن باران&nbsp;نمناک اردیبهشت تا جیغ و داد و هیجان در تاریکی نیمه&nbsp;شب زمستانی توی پیچ‌های جاده چالوس- همان سفری که از نیمروز آغاز شد. از رو کم کنی برای بسته بودن جاده چالوس به سمت رشت تا برگشتن از چالوس و نمک‌آبرود&nbsp;در نیمه‌های شبی هراسناک!- تا تمام سکوت جلوی تنبیه لفظی دیگران که گاهی به چند روز خودسری می‌گذراندیمش تا تحریم تمام شود و با ما وارد صلح شوند! هی دختر؛ یادت هست قرار بود دنیا را بگردیم؟! کوشی پس تو! من اینجا تو آنتالیا... هه... هر کدام تنها تنها! خیالی نیست. من برنامه‌های درازی دارم. با همه‌اتان هستم. مامان‌هامان و تو و عادله و مصی و محدث ... دوستتان دارم و دلم لک زده برای آن غروب‌ها که همه از سرِ کار می‌آمدیم و شما خانه ما بودید و چای می‌خوردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. یا وقت‌های با مامان‌ها بازار رفتن‌هامان و فلافل خوردن‌های سرشار از بی‌خیالی!&nbsp;خوشحالم که در تمام این فاصله‌ها هیچ کاری هم که نکرده باشم جایگاه خیلی چیزها را درک کردم.&nbsp;دوستتان دارم زیاد. حالا دیگر ایمیلهایت را یک خطی نکن که چرا لئوسما را آپدیت نمی‌کنی... &nbsp;فقط به خاطر تو جیگر ...&nbsp;&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">آخرش بگذار بگویم خوشحالم که شما را دارم. شمایی که تمام کله‌خری‌های من را دیده‌اید و جز تحمل&nbsp;و سکوت چیزی نگفته‌اید و در آخر هم دست دوستی و پشتیبانی‌تان را&nbsp;همراهم کردید. خیلی خوشحالم و از تمام حمایت‌هاتان ممنون. همبستگیِ خانوادگی واقعاْ اعجاب انگیزترین نقطه آفرینش است. به امید روزی که با دست&nbsp;پُر برگردم که آن روز چندان هم دور نیست...</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span><span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;امضاء : سما&nbsp;<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;۳۱ آگوست ۲۰۰۸</span> </p><p></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 20:22:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=86</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/06/10/post-86/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بهشت در امتداد خط قرمز]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/05/17/post-85/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify">&nbsp;</p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify">چه نشسته‌ام اینجا، خمیده در پیله تنهایی. امروز انگاری این تکه از محله سری پتالینگ&nbsp;از جهان جدا شده، شده بهشتی برای من! از این درختان سرسبز گرفته تا شیروانی آجری رنگ خانه های روبرو بگیر و برو تا منتهی الیه سمت راست بهشت،&nbsp;فروشگاه کارفور و استادیوم بوکیت جلیل.&nbsp;باران هم که&nbsp;می بارد، به همان قشنگی که باید ببارد. چه دوست دارم من الان اینجا را و چه کم کم تنهایی دارد عجین می شود با مغز و گوشت و پوست و استخوانم! چه بیست و پنج سالگی که منتظرش بودم قشنگ شروع شد، با همان بیست و یک شاخه رُز قرمز و آغوش گرم مایا تا کارتی با امضاء همگی، از&nbsp;رستوران علی بابا با کباب قفقازی ایرانی تا ساعت نایکی و داغی بوسه روی گونه هایم و طعم شیرین کیک سخاوتمندانه اتان. باور کن مرا اگر بگویم&nbsp;اوضاع جور دیگر است رفیق بعد از خط مرزی یک ربع قرن از زندگی! اصلاً همه چیز از همان قدم اول شروع می شود که تو اولین گامت را از خط قرمز به این طرف می گذاری و برای بیست و پنجمین بار متولد می شوی... چه حس متفاوتی دارم ... شاید وقتش باشد که خطر کنم، برایت بگویم حالا&nbsp;من تو را از بَرَم... باور می کنی! </p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><em>قول بده که خواهی آمد<br />اما هرگز نیا<br />اگر بیایی<br />همه چیز خراب میشود<br />دیگر نمیتوانم<br />اینگونه با اشتیاق<br />به دریا و جاده خیره شوم<br />من خو کرده ام<br />به این انتظار<br />به این پرسه زدن ها<br />در اسکله و ایستگاه<br />اگر بیایی<br />من چشم به راه چه کسی بمانم؟</em><br /><br /><span style="FONT-SIZE: 85%"><em>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; «رسول یونان»</em></span></p><p align="justify"><span style="FONT-SIZE: 85%"><em><br /></em></span></p></blockquote><p><font size="1">پ.ن: ردپایت هنوز روی شن های ساحلیِ نوشته هایم به چشم می خورد، تقصیر من نیست. اینها را گذاشته ام پای عمق خاطره هایم با تو&nbsp;چه در روزهایی با آفتابی آن چنان که قصد سفر می کردی و چه در روزی بارانی اینچنین، که من هم&nbsp;آهنگ رفتن نواختم&nbsp;!</font></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 14:44:14 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=85</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/05/17/post-85/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مرداد ... فصل ِ من!]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/05/14/post-84/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">هیچ&nbsp;چیز نمی‌تواند حق‌طلبی‌ام را فرو بریزد، مگر اینکه خدا را در کوه تور ببینم و او به من بگوید که همه چیز شوخی و مسخره بوده است، ول کن، سخت نگیر. <strong>بعدش میدانم به چه قیمتی و کجا خودم را بفروشم!</strong></p><p align="justify"><font size="1"><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </font><font size="1">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &quot;عباس معروفی&quot;</font></p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">*پ.ن: بیست و پنج سالگی چیز کمی نیست! / ۱۲مرداد </p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 4 Aug 2008 19:27:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=84</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/05/14/post-84/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[Last moment of July]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/05/11/post-83/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><br /><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">You will find as you look back upon your life that the moments that stand out, the moments when you have really lived, are the moments when you have done things in the spirit of Love&nbsp;</font></p><p align="center"><br /><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">To little Prince: when you were a little child in last day of July. The ones who build these moments for me </font><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><br /></font><span style="FONT-FAMILY: Arial"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">signature : Sama</font></span></p><p align="center"></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 1 Aug 2008 03:52:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=83</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/05/11/post-83/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دلتنگی‌هایم برای تو ... برای خنداندنت.]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/04/29/post-82/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>نشسته‌ام اینجا تا برایت بنویسم، برای تو که به نقطه‌ای برای معرفیت قانع هستی.&nbsp;خواستم بگویم مهم نیست که&nbsp;نخواستی بشناسمت، اما بگذار برایت از دلتنگی‌هایم بگویم تا بخندی و بدانی چه‌قدر دلتنگی‌هایم خنده دار است.&nbsp;دلتنگی هایم برای آدم‌هایی که دوستشان دارم بماند برای خودم، که&nbsp;زندگی&nbsp;در شرایط دیگر دلتنگ میکندت&nbsp;گاهی&nbsp;برای یک چای عصرگاهی، برای بوی نان، برای&nbsp;طعم لیمویی عطر مادر. شاید دلتنگ برای یک کفگیر برنج ایرانی که در کوچه را که باز می‌کنی، شامه‌ات را نوازش کند. گاهی هم خواب دلتنگی‌ها را می‌بینم. خواب کوچه‌امان، رویایی از باغ کوچک پدری، دلتنگی برای درخت مصنوعی نقره‌ای اتوبان مدرس، دلتنگ برای یک لیوان دوغ! شاید هر کس دیگری که از تاریکی بترسد بفهمد که&nbsp;وقتی از خواب می‌پری، وقتی همه جا تاریک است و تنهایی، چقدر دلتنگی تا عمق استخوان‌هایت نفوذ می‌کند و چه‌قدر هم خنده دار است... من الان دلتنگ نوشتنم برایت، حق مطلب را نمی‌توانم ادا کنم، ببخش. چند وقتی است نوشتنم راضی‌ام نمی‌کند، مثل همین زندگی که اصلاً از خودم راضی‌ام نکرده. اما خوب گفتی. متنفر باش، تنفر از واژه هایی است که من به آن بدهکارم. شاید اولین چیزی که به یادم آمد دعواهای گاه به گاه با خواهرم بود که می‌گفت ازت متنفرم سما، متنفر! اما این تنفر، شیرینی هست که هنوز در پایان ایمیل‌ها برای هم می‌نویسیم. شاید تو اولین نفری&nbsp;هستی که این لغت را در قلبم نشاندی.&nbsp;دلیل نوشتنم هم همین بود، حرف از دلت است انگاری. گفتم بگذار ببینی که دلتنگی‌هایم چه‌قدر خنده دار است، و بخندی و بدانی من حتی آن نقطه‌ای هم که تو خودت را با آن معرفی کردی نیستم. اصلاً هیچی نیستم. تنفر از من مرا به این واژه بدهکار کرده. عظمت این واژه از پوچی من خیلی زیاد است. ساده بگویم، حسی که نوشتی از سرم زیاد است. بگذار کمی صمیم‌تر شوم و&nbsp;برایت بگویم که من&nbsp;دلتنگم که&nbsp;ببینم رفیقم چش شده که هیچ خبری ازش نیست. دلتنگ می‌شوم برای پل قشنگ بین ابروانش! من از رفیقم، دلتنگم برای دستانش که هیچگاه ناخن های بلندی نداشت برای خراشیدن. دلتنگم برای کفش‌هایش که از بالای پل عابر پیاده‌ اتوبان حقانی، از جایی که من می‌ایستادم فقط و فقط کفش‌هایش با متانت&nbsp;گامهایش معلوم بود. دلتنگی ِ&nbsp;در آغوش کشیدنش بماند برای خودم. بگذار برایت بگویم من دلتنگ آن&nbsp;نوشته‌های توی کتاب معارف پیش دانشگاهی‌ام... دلتنگ دلم را دار خواهم زد، دلتنگ یک شعر... باورت می‌شود! دلتنگ برای دید زدن کتاب‌ها از پشت ویترین دانشور، دلتنگ میدان انقلاب.&nbsp;گاهی دم غروب دلتنگ می‌شوم برای هوای خفه کننده پارکینگ مرکز خرید تندیس در شب ولنتاین. دلتنگ برای یک پیراشکی، یا&nbsp;حتی&nbsp;انار. دلتنگ برای باغچه‌ای که نیلوفر داشت با بک درخت زردآلو که تابستان‌ها شاهد گل کوچیک بازی کردنمان بود. دلتنگ برای لباسهایی با لکه‌های سبز بخاطر شپش درخت زردآلو... شاید دلِ تنگی برای شپش‌ها! تو بخند که مطمئنم هیچگاه به دلتنگیهای کسی نخندیدم اما خوشحال می‌شوم کسی به دلتنگی‌هایم بخندد&nbsp;و از حس قشنگی که برای دست به قلم بردن به من انتقال دادی، حتی با اینکه نوشته‌ام حق مطلب را ادا نمی‌کند، ممنونم.&nbsp;<BR><BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;سما - جولای ۲۰۰۸</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 16:43:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=82</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/04/29/post-82/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[طاقت]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/04/18/post-81/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>خمیازه می‌کشم اما چیزی از حجم کسل کننده این روزها که روی دلم باقیست کم نمی‌شود. پر از کسالتم و بی هیچ توجهی خودم را بیشتر خسته می کنم تا مجالی برای فکر کردن و بی‌خوابی نباشد... نمی‌شود من در این واپسین روزهای تیرماه هشتاد و هفت بازنشستگی پیش از موعد بگیرم؟ باور کن که خیلی خسته‌ام... اصلا به قول رضا قاسمی چرا همش از مسیرهای کج !!! باور کن بچه‌تر از آن بودم که فکر می‌کردم، خیلی بچه‌تر از آنی که بتوانم مسیر کجم را تشخیص دهم. ببخش که پراکنده می‌نویسم. دل پریشانیم را گواه می‌دهد... حالا هم دلتنگی آزارم می‌دهد. شده ام یک بام و دو هوا. حالا&nbsp;هم که&nbsp;راهی برای برگشت نیست حتما ادامه می‌دهم، از روی تخس بازی و لجبازی و قد گری و یا هر چیز دیگری هم که حساب کنم، موفق می‌شوم ... اما هر کسی هم نداند خودم می دانم که این لحظات چه نکبت‌بار گذشته. باید همان اول می‌فهمیدم اینهمه دوری را طاقت من نیست، همان روز که توی ایمیگریشن مهر ریجکت زدند، همان شبی که صدای گریه مرد چینی را وادار به خواندن ترانه کرد، همان شب که تو زنگ زدی و گفتی چشمهایت را باز کن، برو باز بپرس ، ضرر ندارد که ... همه این گواهی‌ها را ندیده گرفتم ... تا اینجا این مسیر کج به نیمه رسیده رفیق... اما هی از خودم می پرسم چه سود؟ حالا&nbsp;که مادر اینجا&nbsp;نیست، حریم امن خانه نیست، چای داغ بعداز ظهر نیست، تو هم که دیگر نیستی، گیرم آسمان همان رنگ باشد و من هم من باشم باز سودش چیست!؟ ... سخت&nbsp;می‌شود رفیق... خیلی سخت شده گذران این روزهای خاکستری!&nbsp;&nbsp;</P>
<P align=justify>پ.ن :<A href="http://www.umahal.com/g.htm?id=19291"> صیاد</A> <BR></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Jul 2008 19:29:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=81</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/04/18/post-81/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[می گما ...]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/04/08/post-80/</link>
					<description><![CDATA[<P><BR>نوشتنم نمیاد، گفتم یه حالُ احوالی بپرسم.<BR>مامان خوبن ؟<BR>بابا خوبن ؟</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 19:05:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=80</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/04/08/post-80/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ای شب به سحر برده ...]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/03/30/post-79/</link>
					<description><![CDATA[<TABLE style="PADDING-RIGHT: 1px; PADDING-LEFT: 1px; FONT-SIZE: 110%; PADDING-BOTTOM: 1px; WIDTH: 454px; LINE-HEIGHT: 7mm; PADDING-TOP: 1px; HEIGHT: 192px">
<TBODY>
<TR>
<TD style="PADDING-RIGHT: 3px; PADDING-LEFT: 3px; TEXT-JUSTIFY: distribute-all-lines; TEXT-KASHIDA-SPACE: 0%; PADDING-BOTTOM: 3px; PADDING-TOP: 3px; TEXT-ALIGN: justify">
<P align=justify><FONT size=2><NOBR><BR>با من صنما دل یک دله کن</NOBR><NOBR>مجنون شده​ام از بهر خدا</NOBR><NOBR>سی پاره به کف در چله شدی</NOBR><NOBR>ای مطرب دل زان نغمه خوش</NOBR><NOBR>ای موسی ِ جان چوپان شده​ای</NOBR></FONT></P></TD>
<TD width="100%"><FONT size=2></FONT></TD>
<TD style="PADDING-RIGHT: 3px; PADDING-LEFT: 3px; TEXT-JUSTIFY: distribute-all-lines; TEXT-KASHIDA-SPACE: 0%; PADDING-BOTTOM: 3px; PADDING-TOP: 3px; TEXT-ALIGN: justify">
<P><FONT size=2><NOBR><BR>گر سر ننهم آنگه گله کن</NOBR><NOBR>زان زلف خوشت یک سلسله کن</NOBR><NOBR>سی پاره منم ترک چله کن</NOBR><NOBR>این مغز مرا پرمشغله کن</NOBR><NOBR>بر طورُ برآ ترک گله کن</NOBR></FONT></P></TD></TR></TBODY></TABLE>
<P align=center><FONT size=1>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مولوی<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<A href="http://youtube.com/watch?v=xnoKBJQghpo&amp;amp;feature=related"> با صدای استاد شجریان</A></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 21:05:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=79</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/03/30/post-79/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ز جانم برده طاقت]]></title>
					<link>http://leosama.blogsky.com/1387/03/15/post-78/</link>
					<description><![CDATA[<P><BR>کاش مجالی بود که دلتنگی‌هایم را در گوشَت زمزمه می‌کردم...</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 4 Jun 2008 19:38:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://leosama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=78</comments>
          <guid>http://leosama.blogsky.com/1387/03/15/post-78/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
