بودنم نفس نفس میزند دستم را مشت میکنم باور نمیکنم این همه شتاب برای تپیدن از حجم به این کوچکی باشد
هزار و چندمین شب است و با هر پلک زدنی سنگینی ِ سایهات کمر انتظار مرا خم میکند
ورقها را که زمین ریختی حجم تنهایی ِ آس ِ دل - نه تقصیر من که مات نگاهت شده بودم- بلکه تقدیر تو بود
اعتراف میکنم به دزدیدن نگاهم بخشش و ایثار از تو
|