leosama
  
 و من آفریده شدم، وهمی بین خواستن و نخواستن !
 
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 9 بهمن 1388
کجاست پس این ناجی... ناتور دشت!!


نه....
باور نمی‌کنم... تو اگر بلد بودی هولدن کالفید را خلق کنی، پس می‌دانی که نباید بمیری و نمی‌میری!! 

 

سال تلخ ۸۸... سال خسته... سال من نیست! 

پ.ن: جی‌دی‌سلینجر... نویسنده محبوب من، کاش نمی‌مردی!! 


 
یکشنبه 27 دی 1388


تلخ ،
همچون مزهء گس چسبِ درِ پاکتِ نامه، در تماس با خیسی لب! 


 
شنبه 12 دی 1388
There is no pause

 

" Problems can not be solved by the same level of thinking that created them."
Albert Einstein 

 

- Happy New Year / Jan2010 


 
دوشنبه 30 آذر 1388


پروانه‌ء من در دامی افتاده است
که عنکبوت آن سیر است!
نه می تواند پرواز کند
و نه می تواند بمیرد... 

پ.ن: حال بدی دارم!


 
شنبه 28 آذر 1388

فلاشرهارو زدم و ماشینو کشیدم کنار
ضبط خاموش-تکیه دادم و چشامو بستم
برا خودم برنامه ریختم که اول کجا برم و کدوم کارو انجام بدم و از کدوم مسیر برم
بعد که چیدمان برنامه تموم شد
گفتم کاش یه چایی بود!
یهو یکی زد به شیشه... یه سینی چای تو دستش!
گفت چایی امام حسین هست... بفرمائید!!
اینقده حال داد ... هاهاها 

وقتی جلو سنگ قبر عزیز توی مقبره خانودگی
تکیه می‌زنم به اون دیواره
دلم گرمه و ساعتها تو حال خودمم
اما وقتی که بین قطعه‌های بهشت زهرا هستم...
اونایی که من خیلی دوسشون دارم و از دنیا رفتن
-قطعه ۲۱۹ یا قطعه هنرمندان و الخ-
وقتی که دارم می‌رم سر مقبرشون
اگه حتی از دور ببینم یکی با کفش گِلی بیاد رو سنگ قبرشون راه بره
انگار داره رو قلب من راه می‌ره...
همین دیگه... خواستم اینو بگم دیگه! 

از طبقه همکف پردیس ملت یه دختر خریدم.
یه شناسنامه بهش چسبوندن به اسمه گلی...
اینقده دوسش دارم!  

- کلن مبسوط خاطریم این روزها
هاهاها


 
سه شنبه 24 آذر 1388
Be the change you want to see in the world


You know,
we spend so much of our life
NOT saying the things we wanna saying!
Michael Scofield / Prison Break.... The End 


 
پنجشنبه 19 آذر 1388
گریه‌های یک ساز خفته


حالا باید دشتی زد و گریست... هر وقت مضرابی شکست اتفاقی ناگوار افتاد. دستی به ساز ناکوک می‌زنم و مضراب شکسته را گوشه جعبه سیاه می‌گذارم. نمد را می‌برم و چسب را آماده می‌کنم... خیلی وقت است با نمد و مضراب بیگانه شده‌ام. دستم به نمد رفته اما دلم نمی‌رود... مضراب شکسته را از جعبه برمی‌دارم که گوشی‌ام زنگ می‌خورد...نه!!! مضراب را پرت می‌کنم. می‌خورد به سیمهای سفید اینور خرک... سازم ناله می‌کند... تلخ می‌شوم.

بدرقه استاد فرامرز پایور
شنبه، ۹ صبح - مقابل تالار وحدت
روحش شاد و قرین مهربانی آفریدگار.


 
چهارشنبه 18 آذر 1388

                Splendor

 
Based on a True story


 
یکشنبه 15 آذر 1388


یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود.
منتظر، ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چارراه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود!
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ‌چیز و هیچ‌جا
از دعای او اثر نبود
هیچ‌کس از مسیر رفت‌وآمد دعای او
باخبر نبود
با خودش، فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دستِ دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چارراه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه‌های خاکی زمین
جاده‌های کهکشان
سبز شد
او از این‌طرف، دعا از آن‌طرف
در میان راه
با هم آن‌دو روبرو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب، گرم گفتگو شدند
*
برف‌ها
کم‌کم آب می‌شود
شب
ذره‌ذره آفتاب می‌شود
و دعای هرکسی
رفته رفته توی راه‌
مستجاب می‌شود...
 

 

عرفان‌نظر‌آهاری 
یاعلی... عید مبارک


 
دوشنبه 9 آذر 1388
What do we do with Time *


دو تا فیلمه که اصلن چند وقت یه‌بار باید دید... حالا فرقی نمی کنه Youth without youth و My blueberry nights مثل دو تا نون داغِ توی تنور دیدنش گرمِ گرم باشه و دومینیک و آرنی یه گوشهء ذهنت رجَز خونی ‌کنن... بازم نمی شه رضا مارمولک** یا Phil که رسمن آدمو عاشق تیپ و قیافش می کنه ( سلام آقای کوپر ) و سه تا یه لا قبای دوست داشتنیِ دیگه*** رو فراموش کرد!!
:-دی... به قول آیدا لایف هَپند آقا، لایف هپند! 

* Youth without youth
** فیلم مارمولک / کمال تبریزی
*** The Hangover / Todd Phillips
  


 
جمعه 6 آذر 1388


امروز، عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من
حال تو در چاه ندیدند...
                                                  ه.الف.سایه 


 
پنجشنبه 5 آذر 1388
ارزش افزوده... پنج‌هزاری‌های دیروز و پانصدی‌های امروز!


روی کاناپه تک نفریه نشسته و همینجوری که داره نخودی می‌خنده صدام می‌کنه.
می‌گه یه چیزی بگم صداشو در نمی‌آری؟ می‌گم نه.
می‌گه عصری پیاز خریدم دو تومن. بعد مشت گره کرده‌شو میاره بالا و از لای انگشتایی که محکم یه پونصد تومنی رو مچاله کردن، جوری که فقط من ببینم می‌گه اینو مادرجون داده می‌گه بقیه‌شم مال خودت...!! بلندبلند می‌خندیم.
حالا این بقیه‌ش هم مال خودت سوژه شده اساسی!


 
چهارشنبه 4 آذر 1388
Chicken Wings


بال مرغ کبابی... هاهاها 

کلن مشعوف و الکی خوش و مهربان می‌شویم ما این روزها، دور آتشی که در حیاط خانه زبانه می‌کشد! 


 
دوشنبه 2 آذر 1388
دیگر در هیچ هتلی نباید صبحانه خورد


چه اصراری به نوشتن است؟! گاهی یک حس‌هایی هست که سخت می‌شود از آنها نوشت... مثلا من چه‌طور توصیف کنم وقتی یک بویِ مطبوعی در هوا آکنده می‌شود و هزاران تصویر را به رخ چشمانم می‌کشد و باید نگاهم را بدزدم و پشت تاریکی پلک‌هایم پنهانش کنم مبادا که تصویری محو مخدوش شود؟! چه طور برایت بگویم که بویایی‌ام گاهی بین هزاران هزار عابر‌ِ سر در جیب فرو‌برده، قلقلک‌اش می‌گیرد و با یک تنفس به عمق انحنای بازوانت پیوند می‌خورد؟! درست همین‌جاست که تصویری تداعی می‌شود و گونه‌ها تب‌دار می‌شوند و باید چشم‌ها را بست و تصویر را بالا و پایین کرد و جزئیات را دقیق شد تا خود را به دقایقی پیوند دهی. اما وقتی که به ناگاه چشم می‌گشایی، گم کرده‌ای را می‌مانی بین هزاران عابر... چه‌طور می‌شود این استیصال را نوشت؟! 
اصلا این استیصال خیلی سنگین است... انگار کمین کرده تا روح و جان را تصاحب کند. درست وقت‌هایی که چای می‌خوری یا از شیشه بیرون را نگاه می‌کنی... وقت‌هایی که شمع روشن می‌کنی، انگور می‌خوری یا شاید دراز کشیده‌ای و به آهنگ‌هایت گوش می‌کنی... وقت‌هایی در اتوبوس یا درست وقت هایی مثل الان که انگار توی فِری هستی... سردِ سرد!! نه... نمی‌شود نوشت و هیچ اصراری به نوشتن هم نیست. بهتر که بعد از گره خوردن به خاطره‌ای گُر گرفت و تب کرد، چشم بست و نقش آن را هزارباره مرور کرد و بعد همچون توهم زده‌ای مستاصل شد و بعدتر به انگ تهمت فراموشی از خود بی‌خود شد اما هیچ از آنها ننوشت...

 


 
جمعه 29 آبان 1388
بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم؟!


زن دستانم را در دستانش می‌گیرد و بی‌مقدمه یک مشت نخود و کشمش در دستانم جای می‌دهد. لبخند می‌زنم. چادر سفید را محکم زیر گلویم نگه می‌دارم و از گوشه چشم نگاهی به امامزاده می‌کنم... رنگ غروب در آسمان لاجوردی حیاط با نور سبز در هم آمیخته و آرامش را به ارمغان می‌آورد. اذان می‌گویند و آسمان رنگ عجیبی دارد...
در دلم می‌گویم کاش بودی و اینجا می‌آمدیم. به خودم می‌گویم ای دل غافل... دیدی اصلا فرصت نشد از یک چیزهایی برایت حرف بزنم؟! از یک مکان‌هایی یا از یک وقت‌هایی مثل وقت غروب در یک جاهای خاص، آن هم فقط از یک زاویه خاص!؟ همانجا که باید از دریچه چشم همدیگر ببینیم؟! جاهایی که باید اول سرتاپا گوش شوی و بشنوی و بعدترش چشم شوی و ببینی و بعد من باشم که گوش می‌شوم و می‌شنوم از دریچه چشم تو! مثل همین امامزاده در روزهای اول ماه؟! یا همین خیابان ولیعصر خودمان... آنهم نه هرجایش! همین‌جاست که تو باید گوش کنی و من برایت بگویم از کدام تقاطع که بگذری و کدام پل را پشت سر بگذاری قضیه بر تو حادث می‌شود. باید برایت هزاران روایت بگویم یا نه... بهتر است بنشانمت کنارم و برایت داستان سرایی کنم خیلی چیزها را، و بعدترش برای یافتن صوت حقیقی ماجرا بخواهم که صندلی را بخوابانی و چشمانت را ببندی. بعد آرام برایت برانم و در پس هوای گرگ و میش‌وار غروب از تو بخواهم به یکباره چشم بگشایی و من سکوت کنم... و سکوت کنم تا تو روایت کنی از آنچه می‌بینی. از شاخه‌هایی که سر در هم فرو کرده‌اند و دست به آسمان و ریشه در زمین و استوار، ما را به ابهت هم‌آغوشی‌هاشان شاهد می‌دارند. همان لحظه‌هایی که برگ‌های طلایی رنگ مثال باران فرو می‌ریزند و مست پاییز و رنگهایش می‌شویم. برایم بگویی اینها را از دریچه چشمت که من دریابم چشمان زیبابین‌ تو را در پس تمام نگاههای شک برانگیز و دوباره سفر کنم تا فصل اعتماد دستانت که دستانم را به بوسه بگیرد... دیدی؟ آنقدر درگیر بودم که اصلا یادم رفته بود از درختان ولیعصر برایت بگویم! یادم رفته بود بخواهم بیایی با هم به تماشایشان برویم و بعد بیایی توی همین سوز و سرمای بی‌پیر کمی قدم بزنیم و سعی کنیم با هم به دنیا لبخند بزنیم... نشد اما من آدم فراموش کاری نیستم. سیطره زمان گاهی آنقدر همه جریانات را رام و اسیر خود می‌کند که سرکش‌ترین هم باشی روزی اعتراف خواهی کرد که زمان هم هرازچندگاهی همه‌امان را به استهزاء می‌گیرد. حالا بگذار زمان را به تمسخر بگیرم و برایت کمی از آینده‌‌اش بگویم. روزهایی نه‌چندان دور برف خواهد آمد و هوا ملس خواهد شد. بعداز همان پیچی که برایت در نسیم صبحگاهان زمزمه خواهم کرد، همانجا بعد از هجدهمین قدم از پله‌ای که بعد از شیب قرار دارد، بدون اینکه من بگویم سرت را بلند کن! درخت هایی خواهی دید نقره‌فام که در هوای دل‌انگیز صبحی زمستانی مستانه یکدیگر را تنگ در آغوش گرفته‌اند و انتظار بهاری را می‌کشند که بال بگشایند و خورشید زرین را با جوانه‌های احساسشان به استقبال روند... اینجا اگر دخترکی تنها را دیدی که به ناگاه برگشت و در سراشیبی خیابان با احتیاط قدم بر‌داشت و دستانش را در جیب فرو برده بود و نیمی از صورتش را پشت شالگردن بلندش پنهان کرده بود... به یاد داشته باش که من می‌خواستم روایتی را برایت بازگو کنم که زمان بی‌رحمانه همه چیزش را به کام کشید و جز یک حباب که گاهی مثل سراب به بودنش شک می‌کنم چیزی باقی نگذاشت...  


 
پنجشنبه 28 آبان 1388
آتش در دستان یخ زده

 
لیوانِ آب‌جوش را به کناری می‌کشم و چای کیسه‌ای را در آب می‌گذارم. رنگ تیرهء چای مثل خیالی سبک در شفافیت آب نفوذ می‌کند... آرام و بی‌صدا! درست مثل نفوذ یک اشتیاق خام و مرموز که گاهی بر من چیره می‌شود. باران است که نم‌نمک می‌بارد و خیال آشفته‌ای را در دلم به آشوب وا می‌دارد. فکری‌ام. در دلم به تمام آشفتگی‌های ماه نوامبر لعنت می‌فرستم. با خودم تکرار می‌کنم حالم خوب است، حالم خوب است، حالم خوب است... جدارهء لیوان به مثال شیشه‌های باران خورده عرق کرده‌است. با این تفاوت که لیوان گرم است و شیشه‌ها سرد. درست مثل عقل و دل تاول زده‌ را می‌مانند. یکی سرد و یخ‌زده و دیگری داغ و سوزنده! با نوک انگشتانم سردی شیشه‌ها را لمس می‌کنم... روی شیشه‌ها طرحی می‌کشم از نوامبر یخ‌زده و سرد... از نوامبر لعنتی... دستانم را به دور لیوان حلقه می‌کنم و جرعه‌ای از گرمی چای را فرو می‌دهم. با خودم می‌گویم حال من خوب است، اما تو باور نکن!!


 
سه شنبه 26 آبان 1388
اندر باب خلاقیت ما ایرانیها

 

به باقالی می‌گن : آخه چرا با محسن؟!
می‌گه نه فقط به خاطر قدش که خیلی بلنده- محسن همه چیزش خوبه. 
                                                                                    برنج دانه بلند محسن!!!!! 

فکر کن!! این تبلیغ رو روی دستگیره‌های داخل مترو دیدم!!!!
محشرین به خدا... یعنی من یک‌ربع داشتم می‌خندیدما!!


 
چهارشنبه 20 آبان 1388
گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود


قریب چهل روز سرد است که تو رفته ای... درست در همان لحظاتی که من زمزمه می‌کردم می‌روم جایز نیست... من رفتم!  نگو که تو پیش دستی کرده‌ای و آهنگ سفر را زودتر نواخته‌ای. حالا بماند که عمق سرمای پاییز تا مغز استخوانم نفوذ کرد اما بی‌انصافی بود اینجور یک دفعه رفتنت! آخرین تصویر من از تو می‌شود های‌هایِ اشک ریختنت بالای تخت سرد اتاق  دویست و نمی‌دانم چندِ بیمارستان خاتم، همان موقع که زخمی و رنجور و با لبهای بخیه خورده روی تخت افتاده بودم. درست روی صندلی سمت چپ نشستی و گریه کردی... آخ که زود مردی و سهم من مثل همیشه ناچیز بود و کوتاه. سهم من شد قاب عکس سیاه روبان خوردهء تو که باید از دیدم پنهان می‌شد.  سهم من می‌شود چند روز کشمکش بین خانواده که بهش گفتی؟! نه... من نمی‌گم...

بگذار برایت گریه کنم... آنقدر بلندبلند که خانم همسایه طبقه بالا بیاید و بپرسد بالاخره بهت گفتند!؟ حق دارم آخر... قدیمها می‌گفتند وقتی من به  دنیا آمدم تو اولین کسی بودی که با یک دسته گل بزرگ آمده بودی مامان را ببینی... و من شاهد تمام لحظه های پسرانه  بودنت بودم و های های گریه کردنت وقتی صورت آقاجون را در کفن می‌پیچیدی و دو گلوله سرد پنبه را بالای چشمهای بسته اما پر فروغش می‌گذاشتی. من شاهدِ کوتاه لحظه های عاشقانه‌ و داماد بودنت بودم وقتی همسرت را بی هیچ نگاهی به اطراف بی‌مهابانه و یک دفعه‌ای در آغوش می‌کشیدی و می‌بوسیدی. همینطور لحظه های پدری کردنت وقتی دوچرخه زیبای پسرکوچکت را برایش هدیه آوردی...  بی انصافی کردی و بی خداحافظی رفتی. حالا سهم من می شود پیراهن مشکی‌ام و شانه‌هایی که از هق‌هق گریه آرام ندارند... میل باکس انسرینگ تلفن را چک می کنم و صدایت را برای هزارمین بار گوش می‌دهم، آه که چه قدر دل تنگ آوای صدایت می‌شوم. چه قدر تک‌تک لحظه‌های کودکیم به تو گره خورده... کاش نمرده بودی که مرگ برای تو خیلی  زود بود. حالا سهم من می‌شود یک برگ اعلامیه که بالایش نوشته گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود و سهم تو می‌شود یک سنگ سیاه گرانیتی که هیچگاه نمی‌تواند مهربانی‌ها و روح سخاوتمند تو را در خود محبوس کند...

روح بزرگوارت به وسعت اندوه ما سبز و شاهد بودن مهربانیهای بی‌شمارت به همگان تسلی خاطرمان در تحمل سکوت خانه‌ای بدون حضور سخاوتمند تو. 


 
یکشنبه 3 آبان 1388
گرفتار در لوپ‌دلتنگی... فصل خداحافظی


چه سخت می‌شود خانه‌به‌دوشی... که هی زندگیت را جمع کنی در همان چمدان قهوه‌ای و هی خداحافظی کنی. هی دلتنگ بشوی و این قصه هی ادامه داشته باشد! گرچه از سمت دیگری خوشحال باشی برای هیجان همین راههایی که به ناکجا آباد ختم می‌شوند. برای همین مواج بودن و سر به سنگها خوردن و آرامش یافتن پس از طوفانها...


 
پنجشنبه 30 مهر 1388
I got a feeling that tonight’s gonna be a good night


خیلی سرخوشم... یک آن اخم می‌کنم و سعی ناتمامی دارم تا تمام افکار پراکنده‌ام را متمرکز کنم. حال خوبم مانع می‌شود. بی‌خیال می‌شوم و بالا و پایین می‌پرم... درست وسط آهنگ آی‌گات‌اِ‌فیلینگ شادی می‌آید و می‌بیند ما دونفری با زانوهامان روی زمین نشسته‌ایم و توی شلوغی زمین را کاوش می‌کنیم. می‌گویم نویز‌رینگم... شادی می‌گه چی؟ داد می‌زنم گوگولیِ روی بینی‌م... ریسه می‌رود و چهار‌زانو روی زمین ولو می‌شود و به تویی که موهای آشفته‌ات دور گردنت ریخته و با دست داری نویز‌رینگت را درمی‌آوری تا من بی‌خیال شوم نگاه می‌کند. به شادی می‌گویم فکر کن من نویز‌رینگه اینو بزنم و ریسه می‌رویم از خنده... بالاخره پیدا می‌شود. بماند که حکایت آن‌شب شده نقل مجلس شماها- اما باور کن آن‌شب هرچه سعی کردم یکی از اینهمه افکار مغشوشم را به‌یاد بیاورم نشد. حالا تو هی بیا به همه بگو من آنشب احوال همه آنانی که در کلارکی به‌سر می‌برده‌اند را الکی پرسیده‌ام... اما باور کن هیچ وقت به مهربانی آن‌شب نبوده‌ام! 

گشنه‌ایم... پسرکی که روی لباسش نوشته فیریک صبح‌به‌خیر می‌گوید. می‌خندیم به گودمرنینگ و مخلوطی از انواع آب‌میوه‌ها را سفارش می‌دهیم. روی همان صندلی‌های بلند که من برایتان آوازهایی خواندم که هیچ‌کدام معنیش را نمی‌دانستید- ماجراها و روزها و شب‌های غمگین پشت این آهنگ را نشنیده بودید...درست در همان لحظه که شادترین بودم یکی آمد و بین تمام خنده‌ها و مهربانی‌هایم گفت چه‌قدر افسرده‌ای... و سیگاری آتش زد و در گرگ‌و‌میش صبح قدم‌زنان دور شد!


   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35749


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در معنا آسمان نام گرفتم
اما این منم کــــه همواره
                           به او و سخاوتش رشک می برم!
شناسنامه کامل من...